سرکلاس ادبیات معلم گفت:فعل رفتن را صرف کن،گفتم:
رفتم...رفتی...رفت...ساکت شدم
می خندم،ولی خنده ام تلخ می شود.
معلم داد زد:ادامه بده و من می گویم:
رفت...رفت...رفت
رفت و دلم شکست...غم روی دلم نشست...رفت و شایدم مرد...
شورو نشاط را از دلم برد...!
رفت،رفت،رفت و من می خندم و می گویم:
خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیزتراست...!
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
سلام به دوستای گلم
امیدوارم حالتون خوب باشه…!
ببخشید یه چند روزی نتونستم آپ کنم…
البته نمیشه گفت چند روز باید گفت چند ماه…!
آخه یه مدتی بود اصلا حوصله آپ نداشتم… تا اومدم آپ کنم
دیدم امتحاناتم شروع شد….. خیلی حال گیری بود….!
ولی قول میدم از این به بعد زود به زود آپ کنم…!
چون امتحاناتم تممممممممممممممممممممممممموم شده…!
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
تو چون خورشیدی دل افروز بر آسمان قلبم می
درخشی و چون مهتابی نقره فام
شب های تاریک و سرد وجودم را روشنی می
بخشی ...به خدا سوگند که کبوتر دلم
هر دم به سوی تو پر می کشد....مهربان من...
عکس تو را در قاب دلم پنهان کرده ام و هر
روز بشارت آمدنت را به دل خود مژده میدهم.
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
در
ها را بگشایید تا از این زندان بیرون روم .
در
ها را بگشایید تا راه خویش را در پیش گیرم . آخر روح افسرده ی من در آرزوی خاموشی
است ! در آرزوی خاموشی و تنهایی !
در
هایی را که به روی من بسته اند بگشایید ، می خواهم بدانجا که دلم می خواهد بروم ،
به جایی بروم که بتوانم بیماری نومیدی را درمان کنم...
در
ها را بگشایید . می خواهم پیش از آنکه کسی با دست ترحم بر زخم دلم مرحم نهد ، از
اینجا بیرون روم .
می
خواهم پیش از آنکه ترس آرام آرام در زوایای روحم رخنه کند از اینجا بروم .
در
ها را بگشایید ، زیرا شب دراز است . می خواهم پیش از آنکه صبح شود ، به جایی رفته
باشم که در آن هیچ وقت صبح نمی شود...
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا تاریک از تاریکی ها باشم .
دستهایم را از تابوت بیرون بیاورید تا همه ی مردم بدانند که به آنچه خواستم
نرسیدم .
چشم هایم را باز بگذارید تا همه ی مردم بدانند که چشم انتظار بودم .
به معشوقم بگویید گرچه نتوانستم در چشن عروسی وی شرکت کنم ولی با برقراری
حجله ی عزاداری وفاداری خود را ثابت کردم .
بر سر قبرم هیچ چیز ننویسید تا به زودی فراموش شوم ، کنار قبرم گل بکارید تا
بوی یار دهد .
بر سر قبرم تکه یخی بگذارید تا به جای مادرم گریه کند .
"وصیت
نامه یک عاشق دل شکسته "
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
چه خوب بود اگر می توانستم گلی را که در این سرزمین دور دست
چیده ام ، هم اکنون ارمغان تو کنم .
حیف که تا این فر سخها را در پشت سر گذارم و به تو باز رسم اثری از گل من
نخواهد ماند زیرا گلهای سرخ عمری کوتاه دارند .
راستی چرا پیش از آن مدت که گل طاقت می آورد و نمی پز مرد از تو دور شدم؟
چرا از آن اندازه که صدای بلبل به گوش گل می رسد فرا تر رفتم؟
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
شب خاموش است .
نزدیک بستر من شمعی با شعله ی غم انگیز خود آهسته نور پاشی می کند .
مثل این است که شعر های من چون جویبار های عشق از سر چشمه ی دلم روان شده اند .
همه جا در نظرم از وجود تو آکنده است . در تاریکی شب دیدگان تو را می
بینم که با برق مهر می درخشند و با نگاهی خندان به من می نگرد .
صدای دلپذیر تو را می شنوم که در گوش من زمزمه می کند؛ دلدار من ، تو
را دوست دارم . مال تو هستم ...
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
چرا در دل من چنین سخت می تپد ؟
چیست که در درون من غوغا می کند و مرا به اضطراب می افکند ؟
مثل این است که کسی در خانه مرا می کوبد . راستی چرا چراغ نیم مرده ی
من با نور ضعیف خود دیدگان مرا چنین خیره میکند ؟
ای خدا! چرا سرا پای من آرام ، آرام می لرزد ؟
کیست که به دیدار من آمده ؟
کیست که مرا آهسته صدا می کند ؟
هیچ کس!
تنها هستم...
فقط ساعت دیواری است که زنگ می زند .
آه ای تنهایی! تنهایی...
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
کاش می توانستم به قلبت راه یابم ، به آن گنجینه ی پر قیمتی که داری
دست پیدا کنم تا بدانم زوایای آن را به چه کسی ، به کدام مه پیکر داده ای؟
تا بدانم آن کس که افتخار محبتت را دارد کیست؟
و آنگاه در صورت شکست خویش ، به پایت افتم و برای همیشه در مقابل چنین
مصیبتی نابود گردم .
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|
دلدارمن:تا وقتی که دل در برم بتپد به تو خواهم گفت مرا به یاد بیاور.
زمانی که دلشکسته ی من برای همیشه در زیر خاک سرد آرمیده باشد و بوته ی گلی دور از گل های دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد مرا به یاد بیاور.
آن روز که دیگر از من نشانی در جهان نخواهد بود اما روح جاودانی من همچون دوستی وفادار به نزد تو خواهد آمد و در خاموشی شب آهسته در گوشت خواهد گفت:مرا به یاد بیاور...
+ نوشته شده در ساعت   توسط دلیله
|